درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هشتم
درس 10: میوهٔ شیرین ایمان
اصحاب کهف گرسنه بودند و تملیخا رفته بود غذا بخرد. انتظار کشیدن برایم خسته کننده بود؛ به بشیر گفتم: «چرا اینجا ایستادهایم؟ بیا برویم در شهر ببینیم تملیخا دارد چهکار میکند.»
بشیر قبول کرد و کمی بعد، خودم را دم دروازهٔ شهر اُقسوس دیدم.
تملیخا چند قدم جلوتر، داشت به دروازهٔ شهر نزدیک میشد. با فاصله به دنبالش راه افتادیم و در طول مسیر به اتفاقات سختی فکر میکردم که برای او و دوستانش رخ داده بود. از بشیر پرسیدم: «اصحاب کهف چگونه توانستهاند این همه سختی را تحمل کنند؟»
بشیر گفت: «کسی که میداند دنیا کوتاه است و آخرت ابدیست، به امید رسیدن به ابدیتی پرنعمت، سختیهای دنیا را به راحتی تحمل میکند.»
چشمم به تملیخا و گوشم به حرفهای بشیر بود.
- یکی از دلایل صبور نبودن ما این است که خیال میکنیم سختیها خیلی طول میکشد؛ درحالیکه سختیهای دنیا هر اندازه هم طول بکشند، در برابر ابدیت آخرت، کوتاه خواهد بود.
امام صادق (ع) فرمود:
هرکسی صبر کند، اندکی صبر کرده و هرکسی بیتابی کند، اندکی بیتابی کرده. پس بر تو باد بر صبر [زیرا عمر دنیا کوتاه است].
یادآوری آموختهها (صفحهٔ 148 کتاب درسی)
سال گذشته با نتایج ایمان به خدا آشنا شدیم. ابتدا آنها را فهرست کنید، سپس اثر هریک از آنها را در رفتار اصحاب کهف بنویسید.
نتایج ایمان به خدا
1- صبر
2- امید
3- آرامش
رفتار اصحاب کهف
1- تحمل سختیها
2- توکل و اعتماد به یاری خدا
3- احساس رضایت از تصمیم خود و ادامه دادن راه
همان موقع تملیخا به دروازهٔ شهر رسید و ایستاد. پرچمی توجهش را جلب کرده بود.
- یعنی چه؟ مگر میشود چنین شعاری روی پرچم سرزمین اقسوس باشد؟
روی پرچم نوشته بود: «لَا إِلَهَ إِلَّا الله / عیسی رَسولُ الله».
او حیرتزده به پرچم نگاه میکرد و وقتی وارد شهر شد، حیرتش بیشتر هم شد، زیرا لباسهای مردم شهر با لباسهای او خیلی فرق میکرد. مردم هم از دیدن او تعجب کرده بودند و خیره نگاهش میکردند. ناگهان چشمش به یک نانوایی افتاد. راهش را به طرف آن کج کرد و قبل از خریدن نان، از نانوا پرسید: «نام این شهر چیست؟»
نانوا گفت: «اُقسوس.»
پرسید: «اسم پادشاهتان چیست؟»
نانوا گفت: «عبدالرحمن.»
تملیخا از شدت تعجب سردرگم شده بود و با خودش میگفت: مگر نام پادشاه این شهر دقیانوس نبود؟ مگر میشود پادشاهی که به خدا اعتقادی نداشت، یک روزه خداپرست شده باشد؟
با همان سردرگمی سکهاش را به نانوا داد تا چند نان بردارد. نانوا از بزرگی و سنگینی سکه تعجب کرد و گفت: «گنج پیدا کردهای؟»
تملیخا گفت: «کدام گنج؟ این، پول کالایی است که چند روز پیش فروختم و بعدش از شهر خارج شدم تا پیش مردمی که دقیانوس را میپرستیدند نباشم.»
نوبت نانوا بود که حیرت کند. او حیرتزده گفت: «دقیانوس؟! او که سیصد سال پیش، از دنیا رفته. حتماً تو نمیخواهی مرا در گنجی که پیدا کردهای، سهیم کنی. پس من هم نمیگذارم از اینجا بروی.»
صدای بلند نانوا و تملیخا، مردم را دور آنها جمع کرد و بهتدریج همه از علت مشاجرهشان مطلع شدند.
نانوا که فقط به گنج فکر میکرد، تملیخا را محکم گرفت و برد پیش پادشاه. مردم هم پشتسرشان به سمت کاخ پادشاه حرکت کردند.
تملیخا از دیدن پادشاه تعجب کرد. خبری از دقیانوس و اطرافیانش نبود و پادشاه دیگری بر تخت نشسته بود. نانوا قصه را برای پادشاه تعریف کرد و پادشاه رو به تملیخا گفت: «نترس! پیامبر ما دستور داده فقط بخشی از گنجها را برای حکومت بگیریم. تو هم بخشی از گنج را بده و برو.»
تملیخا گفت: «من گنج پیدا نکردهام. من اهل همین شهر هستم.»
پادشاه گفت: «کسی را در این شهر میشناسی؟»
تملیخا اسم آشنایانش را گفت اما کسی آنها را نمیشناخت.
پادشاه اسم تملیخا را از او پرسید و با شنیدن اسمش متعجب شد و گفت: «این دیگر چه اسمیست؟ اصلاً تو در این شهر خانه داری؟»
تملیخا گفت: «بله.»
پادشاه گفت: «بیا تا به همراه مأموران برویم دم در خانهات.»
پادشاه و تملیخا راه افتادند و مردم هم به دنبالشان. کوچه به کوچه رفتند و رسیدند به خانهای که بلندترین در را داشت. تملیخا گفت: «اینجا خانهٔ من است.»
بعد هم در زد و پیرمردی از خانه بیرون آمد که ابروانش روی چشمانش را گرفته بود. پادشاه به پیرمرد گفت: «این مرد میگوید اینجا خانهٔ اوست. حقیقت دارد؟»
پیرمرد به تملیخا خیره شد و اسمش را پرسید.
من تملیخا پسر قِسطین هستم.
پیرمرد از تعجب خشکش زد. تملیخا نامی آشنا در خاندان او بود. قصهاش نسل به نسل چرخیده و به او رسیده بود. پیرمرد خودش را انداخت روی پاهای تملیخا و گفت: «بهخدا قسم که این مرد، جدّ من است.»
بعد هم رو کرد به پادشاه:
- او یکی از همان شش نفریست که از دست دقیانوس فرار کرده و از شهر بیرون رفتهاند.
خبر به سرعت در شهر پیچید. مردم دستهدسته برای دیدن تملیخا به خانهاش میآمدند و از دیدنش سراپا شوق و هیجان میشدند.
در حین این رفت و آمدها پادشاه از تملیخا خواست تا آنها را پیش رفقایش ببرد. همه به طرف کوه راه افتادند. نزدیک غار، تملیخا به پادشاه گفت: «میترسم دوستانم صدای پای مردم و اسبها را بشنوند و خیال کنند دقیانوس و سربازانش آنها را پیدا کردهاند. اجازه بدهید من جلوتر بروم و آنها را از ماجراهای پیش آمده باخبر کنم.»
پادشاه قبول کرد و به مردم فرمان داد توقف کنند. تملیخا خودش را به غار رساند، دوستانش او را در آغوش گرفتند و گفتند: «خدا را شکر که سالم بازگشتی. گمان میکردیم در دام مأموران دقیانوس افتادهای.»
تملیخا هیجانزده گفت: «دقیانوس را رها کنید. فکر میکنید چقدر خوابیده باشیم؟»
آنها متعجب از این سؤال تکراری، جواب دادند: «همان یک روز یا کمتر که قبلاً حرفش را زدهایم.»
تملیخا پرشتاب گفت: «اشتباه میکنید؛ ما سیصد و نُه سال خوابیدهایم.»
دوستان تملیخا چشمانشان از شدت تعجب گرد شد:
باور کنیم؟ مگر میشود؟
تملیخا ادامه داد:
- دقیانوس از دنیا رفته و اکنون پادشاه خداپرست اقسوس و مردم شهر آمدهاند شما را ببینند.
باورش برای اصحاب کهف سخت بود. آنها بیش از پیش خدا را دوست میداشتند و مشتاقش بودند. آنها برای رسیدن به خدا از شهر و خانوادهٔ خود دور شده بودند و حالا دیگر دوست نداشتند در این دنیا باشند.
بنابراین، فکری به ذهنشان رسید و به تملیخا گفتند: «بیا از خدا بخواهیم ما را به نزد خود در بهشت ببرد.»
تملیخا پذیرفت و همگی دستشان را رو به آسمان بالا گرفتند و دعا کردند. خدا هم پایان داستان زندگی اصحاب کهف را مطابق خواستهٔ خودشان رقم زد. مردم هنوز به غار نرسیده بودند که خدا روح تملیخا و دوستانش را به آسمان برد.
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 151 کتاب درسی)
پایان داستان اصحاب کهف با آیهٔ «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ و الْارْضِ» چه ارتباطی دارد؟ در اینباره با یکدیگر گفتوگو کنید.
نشان میدهد که ایمان و توکل آنها به خداوند ثابت و استوار بود. آنان از آغاز گفته بودند: «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْاَرْضِ» یعنی «پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمین است»، و تا پایان نیز بر همین باور ماندند. وقتی پس از سیصد و نه سال بیدار شدند و دیدند وعدهٔ خدا تحقق یافته، باز هم به جای دلبستگی به دنیا، از خدا خواستند جانشان را بگیرد تا در جوار رحمت او باشند. این نشان میدهد که ایمان واقعی، تنها در گفتار نیست، بلکه در عمل و پایداری تا پایان عمر معنا پیدا میکند. آنها با رفتارشان ثابت کردند که هر کس خدا را پروردگار حقیقی بداند، در هر زمان و مکانی تحت تدبیر و رحمت اوست.
قصه: مغز متفکر هستهای
در دوران دانشجوییاش بهقدری بر مسائل ریاضی تسلط داشت که یکی از اساتید برجستهٔ دانشگاه امیرکبیر میگفت: «تسلط شهریاری بر فرمولهای ریاضی و مباحث فیزیک در حد معجزه است.»
دکتر یمینی، از اساتید مطرح و سختگیر دانشگاه امیرکبیر بود. سیزده بالاترین نمرهای بود که یک دانشجو توانسته بود از او بگیرد. روزی دکتر یمینی وارد کلاس شد و پرسید: «شهریاری کیست؟»
مجید بلند شد و خودش را معرفی کرد. دکتر یمینی گفت: «آفرین! تا به حال کسی در درس من نمرهٔ هجده نگرفته بود. من به تو بیست میدهم.»
کتابی تا آن زمان سه بار تجدید چاپ شده بود و در یکی از صفحاتش مسئلهای طرح شده بود که برخی از اساتید به هیچوجه نتوانسته بودند به جواب صحیحی برایش برسند. به همین دلیل هم معتقد بودند اصل مسئله در این کتاب اشتباه طرح شده است. با این حال، مسئلهٔ داخل کتاب را با دکتر شهریاری در میان گذاشتند.
دکتر شهریاری در حال وضو گرفتن بود که یکی از شاگردانش آمد و مسئله را با او مطرح کرد. دکتر در حال شستن صورتش بهصورت ذهنی و شفاهی، نصف مسئله را حل کرد. بخش دیگری از مسئله را در حالی حل کرد که دست راستش را میشست. در حال شستن دست چپ، بخش دیگری از آن را حل کرد و وقتی مسح پاها را کشید، حل مسئله تمام شده بود.
دیگران از استعداد و هوش او شگفتزده بودند، اما خودش میدانست بنده در برابر خدا نباید به استعداد خودش مغرور شود. او هوش خودش را نعمت خدا میدانست و عقیده داشت اگر خدا نخواهد، حتی از حل یک مسئلهٔ سادهٔ ریاضی هم ناتوان خواهد بود. برای همین هم هیچگاه بهخاطر هوش بالا، خودش را از خدا بینیاز ندید. وقتی در حل مسائل علمی دچار مشکل میشد، در گوشهٔ یادداشتهایش مینوشت: «إِلَهِی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُکَ؛ ای خدای من و ای مالک و تدبیرکنندهٔ امور من! غیر از تو چه کسی را دارم؟»
او در بنبستها از خدا یاری میخواست و یقین داشت اگر صلاح باشد، خدا بنبستها را برایش باز میکند. یکبار به همراه یکی از دانشجویانش تا دیروقت کار علمی و محاسباتی میکرد اما به نتیجه نمیرسید. شب از نیمه گذشته بود و گره مسئله باز نمیشد. دکتر دست از کار کشید و به دانشجویش گفت: «برویم دو رکعت نماز بخوانیم.» باهم به نمازخانه رفتند و او گوشهای به نماز ایستاد و اشک ریخت. نمازش که تمام شد، بعد از دقایقی که در سکوت گذشت، هیجانزده و با صدای بلند گفت: «پیدا کردم؛ جواب مسئله را پیدا کردم.»
او با اینکه استاد مطرح دانشگاه بود، اما متکبر نبود و به مردم یاری میرساند. نامهرسان موتوری دانشگاه در مجلس ختم او چنان اشک میریخت که از او پرسیدند: «تو که نسبتی با دکتر نداری، پس چرا اینقدر گریه میکنی؟»
او جواب داد: «من هروقت برای دادن نامهای به اتاق ایشان میرفتم، جلوی پایم بلند میشد و به من احترام میگذاشت.»
مادرش را که میدید، دست و پایش را میبوسید و وقتی سر سفره با مادرش مینشست، اول لقمه را در دهان او میگذاشت و بعد خودش غذا میخورد.
پیک موتوری تعداد زیادی کتاب آورده بود و میخواست آنها را جابهجا کند. دکتر داشت رد میشد که پیک موتوری او را صدا زد و کمک خواست. او هم بدون اینکه حرفی بزند، شروع کرد به کمک. یکی از شاگردان دکتر از آنجا رد میشد که صحنه را دید. با ناراحتی به پیک موتوری گفت: «میدانی داری از کی کار میکشی؟ او استاد تمامِ این دانشگاه است.»
وقتی یکی از شاگردانش دربارهٔ مشکلات زندگیاش با او درد دل کرد، دکتر هم نصیحتش کرد و در یک برگه برایش نوشت: «امیدوارم میل و پسندی جز خواست خدای متعال نداشته باشیم.»
ایران باید در انرژی هستهای به غنیسازی 20 درصد میرسید وگرنه بسیاری از پیشرفتهای هستهای امکانپذیر نبود. این کار نیازمند محاسبات دقیقی بود که کسی در ایران از عهدهٔ آن برنمیآمد. هر چقدر هم تلاش شد تا کسی از خارج ایران این کار را انجام دهد، میسّر نشد. سرانجام یک نفر در ایران گفت من محاسبات را انجام میدهم: دکتر مجید شهریاری.
او کار را به سرعت آغاز کرد و برای رسیدن به نتیجه، روز و شب نمیشناخت. ساعتها فکر و مطالعه میکرد و از خواب و خوراکش میزد تا کار را به نتیجه برساند. او با خدا راز و نیاز میکرد و از او یاری میطلبید.
در نهایت، تلاشهای شبانهروزی و مناجاتهایش با خدا نتیجه داد و در کمال ناباوریِ همگان، بهویژه کشورهای غربی، ایران به غنیسازی 20 درصد دست یافت. اگر میلیاردها تومان بابت این کار مطالبه میکرد، حتماً به او میدادند، زیرا کسی جز او توان این کار را نداشت و کشور هم به این محاسبات نیازمند بود. با این حال، دکتر شهریاری برای این کار هیچ پولی نپذیرفت.
آمریکا و اسرائیل که خیال میکردند با تحریم علمی، میتوانند قطار پیشرفت ایران را متوقف کنند، حالا خلاف تصوراتشان را مشاهده میکردند. در نتیجه، تصمیم گرفتند او را ترور کنند.
آن روز دکتر در ماشین مطالعه میکرد و همسرش روی صندلی عقب نشسته بود. راننده داخل یک فرعی پیچید. موتور سواری نزدیک شد، بمبی به شیشهٔ ماشین چسباند و دور شد. دکتر حواسش نبود، راننده فریاد کشید که زود پیاده شوید. همسر دکتر خودش را از ماشین بیرون انداخت. دکتر که تازه متوجه شده بود، تلاش کرد کمربند ایمنی را باز کند، اما قبل از آن بمب منفجر شد و دکتر مجید شهریاری، مغز متفکر دانش هستهای ایران در روز هشتم آذر سال 1389 به شهادت رسید.
اسرائیل پس از شهادت دکتر گفت: «ترور شهریاری اقدامی در جهت توقف پیشرفت هستهای ایران بود.»
اما دکتر برای انتشار و آموزش علمش به دیگران از هیچ تلاشی دریغ نکرد. او تعداد زیادی دانشجو تربیت کرده بود که راهش را ادامه دادند.
برداشت (صفحهٔ 156 کتاب درسی)
1- معیارهای ایمان به ربّ را در زندگی شهید دکتر شهریاری فهرست کنید.
- توکل و تکیه بر خدا در همهٔ کارها، بهویژه هنگام حل مسائل علمی دشوار
- دوری از غرور و خودبینی با وجود دانش و توان بالا
- کمک به مردم و فروتنی در برخورد با دیگران
- خدمت صادقانه بدون چشمداشت مادی
- نماز، دعا و یاد خدا در تصمیمها و سختیها
- رضایت به خواست و تقدیر الهی در همهٔ شرایط
2- شما چگونه میتوانید از این معیارها در زندگی خود بهره ببرید؟
من هم میتوانم با یاد خدا در کارها، رعایت صداقت و فروتنی، کمک به دیگران بدون انتظار پاداش، و توکل در مشکلات و تلاش همراه با ایمان از راه و منش دکتر شهریاری الگو بگیرم تا کارهایم رنگ الهی بگیرد و به رضایت خدا نزدیک شوم.
احکام: نماز با بدن خونی
مدرسهها به علت بارش برف تعطیل شده بود. حاج آقا بعد از نماز ظهر و عصر روبه مردم گفت: «دیشب تا صبح برف باریده و پشتبام مسجد سنگین شده. باید برفها را پارو کنیم.»
سپس چند نفری به طرف پشتبام مسجد رفتند. من هم دنبالشان راه افتادم و حاج آقا برای اینکه بداند پدرم از برفروبی من رضایت دارد یا نه، به او زنگ زد. راستش احساس بچگی کردم. حاج آقا گفت: «ناراحت نشو! من در قبال سلامتی تو مسئولم؛ باید از پدرت اجازه میگرفتم.»
حاج حسین آقا درِ ِ پشتبام را باز کرد و همه از شدت برف تعجب کردند. حاج آقا عبایش را درآورد و به در آویزان کرد.
همگی پارو بهدست گرفتیم و کار برفروبی با صلوات حاج آقا شروع شد. من هم کنار حاج آقا بودم و با پارویی کوچکتر از پاروی دیگران برفروبی میکردم. دیگر برفی باقی نمانده بود که ناگهان پایم لیز خورد و با زانو زمین خوردم و زخمی شدم. حاج آقا سریع مرا از زمین بلند کرد و با خود به پایین برد. در مسجد، کنار بخاری نشستم و دستهایم را گرم کردم. حاج آقا خندهکنان گفت: «شدهای جانباز راه مسجد.»
بعد جعبهٔ کمکهای اولیه را آورد و چسب زخمی به زانویم زد و خدا را شکر کرد که بهخیر گذشته است. کمکم بقیه هم از پشتبام پایین آمدند. مشهدی رضا، خادم مسجد هم با یک سینی چای داغ سر رسید.
هنوز در فکر زانویم بودم؛ از حاج آقا پرسیدم: «شنیدهام اگر خونِ خارج شده از زخم کمتر از یک بند انگشت باشد، پاک است و نماز خواندن با آن ایرادی ندارد. درست است؟»
حاج آقا گفت: «هم درست است هم نادرست. اگر کسی جایی از بدنش خون بیاید و خون، کمتر از یک بند انگشت شست باشد، اگرچه این خون همچنان نجس است، اما نماز خواندن با آن ایرادی ندارد، اما اگر خون با آب مخلوط شود، مثل الان که زانوی تو خون آمده و بعد هم خیس شده، دیگر نمیتوانی با این خون نماز بخوانی حتی اگر کمتر از انگشت شست باشد.»
یکی از جوانان متعجب گفت: «من تا حالا فکر میکردم این اندازه از خون، پاک است.»
علی آقا که نوک دماغش سرخ شده بود، همانطور که دستش را مقابل بخاری گرفته بود، به حاج آقا گفت: «حالا که دور هم هستیم، میشود از آن حرفهای قشنگ که دربارهٔ اسرار نماز میزدید، برایمان بگویید؟»
حاج آقا مشتاقانه گفت: «حالا که بحث طهارت و پاکی شد، پس نکتهای در همینباره میگویم. نمازگزار واقعی قبل از نماز، باید طهارت داشته باشد. طهارت یا مربوط به ظاهر میشود یا مربوط به باطن. دو نوع طهارت ظاهری داریم:
اول اینکه اگر بدن یا لباست نجس شده باشد، باید آن را پاک کنی، بعد نماز بخوانی.
طهارت ظاهری نوع دوم هم با وضو یا غسل واجب بهدست میآید. انسان باید برای خواندن نماز وضو بگیرد. اما اگر غسلی بر تو واجب شده، دیگر با وضو گرفتن طاهر نمیشوی؛ بلکه باید غسل کنی.
یعنی به نیت غسل واجبی که بر گردنت است، ابتدا سر و گردنت را زیر آب بگیری، سپس سمت راست و بعد هم سمت چپ بدنت را بهطور کامل بشویی.»
حاج آقا نگاهش را در جمع چرخاند و گفت: «باطن هم مثل ظاهر آلوده میشود. اگر گفتید آلودگی باطن به چیست؟»
حاج حسین آقا سریع گفت: «گناه کردن.»
حاج آقای محمدی آفرین گفت و ادامه داد:
کسی که ذهنش آلوده به سوءظن و فکرهای بد دربارهٔ دیگران است، چشمش آلوده به تماشای تصاویریست که خدا حرام کرده، گوشش آلوده به شنیدن صداها و حرفهاییست که خدا ممنوع کرده، دلشپر از محبت دنیاست و... ، در واقع، باطنش آلودهست و بدون طهارت درونی وارد نماز میشود.
علی آقا پرسید: «راه طاهر شدن دل انسان چیست؟»
حاج آقا جواب داد:
- توبهٔ واقعی؛ یعنی انسان در پیشگاه الهی اظهار پشیمانی کند، از خدا بخشش بطلبد و تصمیم بگیرد دیگر به سمت گناه نرود. اگر هم گناهی انجام داده که جبران کردنیست، هرچه زودتر جبران کند.
احکام تصویری (صفحهٔ 159 کتاب درسی)
1- شیوۀ غسل ترتیبی را در تصاویر زیر شمارهگذاری کنید.
1) نیت
2) شستن سر و گردن
3) شستن سمت راست بدن
4) شستن سمت چپ بدن

2- شیوۀ غسل ترتیبی را در کلاس بهصورت نمایشی تمرین کنید.
سؤالات پایان درس (صفحهٔ 160 کتاب درسی)
1- مهدی میخواهد در یک مسابقهٔ علمی شرکت کند، اما راه سختی را در پیش دارد. گاهی خسته میشود و میخواهد رها کند. پدربزرگش میگوید: «تحمل سختیها در راه هدف درست، بدون نتیجه نمیماند.»
این جملهٔ پدربزرگ چه ارتباطی با زندگی ابدی دارد و چگونه میتواند به مهدی کمک کند؟
جملهٔ پدربزرگ به مهدی یادآوری میکند که نتیجهٔ تحمل سختیها فقط در این دنیا نیست، بلکه در زندگی ابدی نیز پاداش دارد. ایمان به ابدیت به او کمک میکند تا با امید و صبر، از سختیها نترسد و بداند تلاش در راه درست همیشه نزد خدا ارزشمند است، حتی اگر نتیجهاش دیر برسد.
2- جملهٔ زیر را کامل کنید.
زندگی ابدی به من یاد میدهد که در این دنیا کارهایم را درست انجام دهم و برای رضای خدا تلاش کنم، چون نتیجهٔ واقعی در آخرت دیده میشود.
3- منظور از طهارت درونی در نماز چیست و چگونه میتوان به آن دست یافت؟
طهارت درونی یعنی پاکی دل از گناه، حسادت، دروغ و نیتهای نادرست. برای رسیدن به آن باید توبه کرد، از خدا بخشش خواست و سعی نمود رفتار و افکار خود را اصلاح کنیم.
4- هنگام کمک به مادرم در آشپزی، دستم برید و کمی خون آمد. آیا میتوانم با آن نماز بخوانم؟ چرا؟
اگر خون کمتر از اندازهٔ یک بند انگشت باشد و با آب مخلوط نشده باشد، نماز خواندن با آن اشکالی ندارد؛ اما اگر خون با آب قاطی شده یا گستردهتر باشد، باید پاک شود و بعد نماز خوانده شود.
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 161 کتاب درسی)
1- پژوهش (فردی/ گروهی)
دربارهٔ یکی از موضوعات زیر تحقیق کنید و نتیجهٔ آن را در قالب دلخواه تدوین کنید.
- شهید محسن حُجَحی و شجاعت
- یکی از شهدای جنگ اسرائیل علیه ایران
2- تابلوی دیواری (فردی)
دعای زیر بخشی از دعای کمیل است:
«إِلَهِی وَ رَبِّی مَن لِی غَیرُکَ»
آن را با خط خوش بنویسید و به دیوار اتاقتان نصب کنید. روزانه به مفهومش بیندیشید و آن را در زندگی خود بهکار ببندید. در نهایت، احساستان را از این کار به دوستانتان بگویید.